درد دل با خدا

حدود یک سال و نیم پیش ذهنمو ول کردم ک بپره و بره و بره و بره...ببینم کجا میمونه...همیشه اینجور وقتا ذهن آدما با روحشون قاطی میشه و یهو چشم باز میکنی میبینی جلو چشم ترن چیز ها رو ک شاید نمیدیدی یهو پیدا میکنی...یا اون دورر دور ترین چیزا رو یهو میبینی ک جلو چشمت قرار گرفتن...خلاصه داشتم ب این فکر میکردم ک روابط آدما خیلی پوشالیه..حتی قوی ترین هاش هم ممکنه راحت شکسته بشه..با ی حرف...با ی جمله...برام عجیب بود...اخه مثلا ما گاهی برای ی رابطه زندگیمونم میدیم...تمام دارایی هامونو..ولی ی حرف...خیلی فکر کردم ک روابط ما بی ارزش ان...یا ک قدرت "واژه ها " خیلی زیاده...خیلییی فکر کردم... نمیدونم فقط ما اینجوری بودیم یا همه همینن...حتی حیوونا...خلاصه نتیجه ی این فکر یک سال و نیم قبل شد ی ضربه ک با واژه ها خوردم...واژه هایی ک از نظر من ارزشی نداشت..اما...

امشب باز ذهنم رو ول دادم و با این همه مشک و دقدقه بازم رفت جای قبلی...از واژه ها میترسم...حتی بیشتر از آدما...دنیای بدون واژه قطعا قشنگ تر بود...میشدیم چند تا درخت ک اگه دلمون گرفت شاخه هامونو به سمت همدیگه رشد بدیم...

پ.ن. فیلینگ دت سامتینگ ایز کامینگ...بات آی دونت نو گود اور بد!!!

نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴ساعت 1:45 توسط علی | |

غزل میخوانم و جز تو..نگاری را نمی بینم
چو ماهی غرق آتش ک فراری را نمی بینم

دو چشمم بعد دیدارت شده" یعقوب تهرانی"
ک جز یوسف دراین زندان ...بهاری را نمی بینم

منم سرباز تنهایت میان لشکرِ چشمت
ک جز فرمانده ی دشمن سواری را نمی بینم

منم فرمانده ی توران... همه مغلوب چشمانت
ک جز نسل سیاوش ها تباری را نمی بینم

میان پنبه در اتش... میان کوهی از بندم
که جز در پیش اغوشت قراری را نمیبینم

شدم زندانی چشمت...و جرمم چشمهای تو
که جز مرگ و هم اغوشی فراری را نمیبینم

همه عمرم دمادم شد ک من هم "دوستت دارم"
ک جز این جمله ی زیبا شعاری را نمی بینم

سفر کردم ک از یادت جدا باشم ولی امشب
شدم مثل قطاری ک سواری را نمی بینم

علی اذر94

ادما وقتایی دلشون میگیره خیلی کارا میکنن!! یکی قدم میزنه! یکی حرف میزنه!! یکی درس میخونه!!یکی هم شعر میگه خب!!

فقط بعضی وقتا فکر میکنم ماها مثل موزایک های کف حرم هستیم!! یچ وقت نفهمیدم چ شکلی هستن!! ولی یکبار ک از ابلا نگاه کردم1!! دیدم وااای چقدر طرح دارن و چقدر قشنگن!! ماهم اگه از جامون تکون بخوریم خیلی طر ها بهم میرریزه...هممون ی سنگ از ی قسمت مهم ایم...حتی اونایی ک خیلی اسیب ها میزنن و آد م رو میسوزونن...همه مون...

 این تک بیت هم نمیدونم مال کیه ولی خیلی قشتگ بود!

بگویی می روم، زخمم زدی اما نترس از من...

که شاعر، شعر خواهد گفت ، اما شر نخواهد کرد
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 16:55 توسط علی | |

خب همیشه یه چیزایی پیش میاد ک به خیلی چیزا گند بزنه(تجربه قطعا ثابت کرده!!)

دقیقا یه روزی ک آدم فکر میکنه یه سری خاطرات خوب براش هست و تا یک مدت تعریف میکنه و از یاد آوریشون لذت میبره خیلی چیزا برعکس میشه!! یعنی اون خاطره ی خوب سر یه اشتباه کوچیک میشه یه خاطره ک اصلا دوست نداری دوباره یاد آورری کنیش...

البته همیشه توی مشکلاتی ک بین دوستا پیش میاد یه سری چیزای خوب یا بد مشخص میشه!! من همیشه میدونستم دوستم برام مهمه اما تازه فهمیدم چقدر بیشتر از تصورمه...در حدی ک با یک جواب سرد، دلم و دستام سرد بشه..قلبم باز بره توی فاز تنگی نفس و chrst pain...با یک پیام گرمش برم نماز شکر بخونم نصفه شب...چقدر زیاد....

ولی خدایی خود خدا خیلی خوبه...من ک نفهمیدم تهش چی شد...ولی امیدوارم خیلی چیزا بهتر بشه...حداقل بشه مثل قبل...بعضیا خیلی ارزش دارن...در حد پرنده های آسمونن...ک اگه نباشن..آسمون معنیشو از دست میده...میشه یه ظرف آبی مضحک و مسخره ی بی انتها!! که هرچی توش جلو بری هیچی نیست...هیچی...

پ.ن. خب ظاهر اتفاقات با باطنشون فرق داره!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 17:39 توسط علی | |

بیمار آقایی 22 ساله با تنگی نفس که همراه با فعالیت نبوده و به صورت air hunger  رخ می دهد و chest pain  به صورت درد فشارنده با انتشار به اپی گاستر که از یک ماه قبل شدت گرفته و معمولا همراه با palpitation  می باشد به بیمارستان مراجعه کرده!

بیمار هیچ گونه سابقه ی مصرف دارو را ذکر نمیکند و فقط سال قبل عمل جراحی داشته! فشار خون های بیمار در دو دست حدود 140/90 است و علایم تاکی کاردی شدید را به صورت on/off نشان می دهد.

بیمار در ابتدا به بخش امتحانات جهت دادن امتحان رادیو و پاتو و پایان بخش ارجاع داده می شود و بعد از بخش تنهایی به اورژانس فرستاده میشود که به دلیل شلوغی و پاس کاری شدن از این اتاق به اون اتاق بیمارستان رو با حالت عصبانی ترک میکنه و به خوابگاه مراجعه میکنه و میخوابه!!

تشخیص: لجبازی و مهم نبودن خیلی چیزا...

+دهنت سرویس گفتم قلبم رو نابود کردی

++خیلی دوس دارم تشخیص بدم برای خودم اما هنوز نفهمیدم!!

+++همیشه کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره

++++الان فهمیدم پست گذاشتن هم chest pain  میده

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 20:38 توسط علی | |

تو حق میگویی و قلبت دلیل بهتری دارد..

دلت در جنگ قلبی ک...خدای دیگری دارد...

 

درون سینه میخوانی...مداوم ذکر رفتن را

پرستویی که در هجران...نه بالی و پری دارد..


بهاری سرد میخواند جهان بی تو بودن را...
که این دختر بدون تو...چ چشمان تری دارد

زلیخا بعد زندان هم...به یوسف گفت عشقش را
که یوسف بعد زندان هم...نگار و دلبری دارد...

به حکم عشق میگویم...ک محکم تر بزن جانا
که هرکس عاشقی کرده...دل محکم تری دارد

به خنجر های در دست و...به چشمان پر از خشمت
که اسماعیل چشمانت...نگاه هاجری دارد

قسم میخورد با چشمش.. زنی از جنس ماهی ها
که جادوی نگاه تو...شب افسونگری دارد

برای خال و گیسویت...غزل میریخت مرد شب
که چشمان تو افیون و شراب و ساغری دارد ...

پُکی از دود تنهایی...کنار چای و لبخندت
زنی خوشحال با چشمی...ک "مرد" دیگری دارد...

علی

معمولا شعرامو اینجا نمیذارم...اما خب...اینو دلم گفت بذارم!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت 0:56 توسط علی | |

آدما ها میتونن خیلییی عجیب باشن...خیلیی عجیب تر از اون چیزی ک ظاهرشون نشون میده..دقیقا میشن عتیقه های زمان باستان ک تا چشمت نگاه میکنه هزار تا نقش هزار ساله روی تنه شون هست و تا دقت کنی...یکی تقلبیه...یکی با یه دست زدن میشکنه...یکی محکمه...یکی...

خودمم نفهمیدم کودمم...فقط فهمیدم سیاه و سفید زندگی ترکیب رنگ چند هزار تا سیاه و سفیده و در اقع خاکستری!!!

حالا بعد این همه مدت از زندگی دارم روباه وار به زندگی نگاه میکنم(توی یک مقاله خوندم بررسی روی شبکیه ی چشم روباه ها نشون داده همه ی چیزارو ی جوری خاکستری میبینن) و تازه میفهمم چرا اینقدر بهش میگن حیله کار...چون با هرکسی مثل خودش رفتار میکنه!!! همین!!!

پ.ن. چقدر خوبه آدم یه خواب بدون آرامش و دقدقه داشته باشه...حتی بدون خواب های ازار دهنده...

پ.ن. عجب بارونیه...لعنت به قلب ک باید بشینم و درس بخونم

پ.ن. 25 شب توی یک ماه یعنی کل ماه؟!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:32 توسط علی | |

برای امتحان و کلاس رفته بودم دانشکده...

صبح ک دیدم خواب موندم و با سرعت زیاد اماده شدم و راه افتادم...وقتی رسیدم دانشکده هوا ابری بود...هوا داشت سر د میشد...بعد کلاس بارون گرفته بود..عجب هوایی شده بود

دم در دانشکده خدا واستاده بود و دستشو دراز کرده بود به طرفم ک بریم بیرون...رفتم توی محوطه کمی قدم زدم...واقعا هوای خوبی بود...

برگشتم پیش بچها توی سالن...شرو کردیم حرف زدن..من میگفتم: حیف این هوای دو نفره یکی پاشه با من بیاد بریم بیرون!

اون یکی میگفت اخه کی با تو میاد بیرون؟

اون یکی تیکه مینداخت..و خلاصه دور هم میخندیدیم...عصر ساعت های 5 راه افتادم سمت خوابگاه..

اروم اروم اومدم..یه نیم ساعتی زیر بارون راه رفتم...اهنگ گوش دادم و اومدم خوابگاه...

داشتم فکر میکردم چقدر همه چی خوبه...یا شاید هم خوب نباشه..من راضیم..ارامش خوبی بود...

رسیدم خوابگاه...اومدم اتاق و لباسامو عوض کردم و داشتم به همه چیز و هیچ چیز فکر میکردم..

تا دراز کشیدم ک خستگی در بیاد یکی از بچها اومد...گفت علی شنیدی؟

گفتم چی شده؟

گفت اینترنه...سال اخری...گفتم نه!

گفتم امروز میگن توی لقمان مرده...خودکشی کرده احتمالا...

از بچهای خوابگاه بوده..کرد بود..

خیلی ذهنم رو گرفت...عکسشو اورد..اشنا بود..یا دانشکده یا خوابگاه دیده بودمش..نمیشناختم..ولی خیلی جوون بود...

داشتم فکر میکردم توی روز های بارونی ک خیلیا دنبال قدم زدن زیر بارونن با عشقشون...یکی از ادمای خوب خدا...میره...و ما هنوز نمیدونیم ک چی و چرا...

از پنجره بیرونو نگاه میکنم...هنوز داره بارون میاد...

فکر کنم خود خدا هم گاهی برای کارهایی ک میکنه گریه میکنه...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۴ساعت 15:5 توسط علی | |

در درون انگاره های خودم از بچگیم خیلی چیزای نا شناخته میدیدم! یه جور حص خاص پنداری خیلی خاص! بعدا کم کم متوجه شدم همه این حس رو داشتن و یا دارن! و بعد به مرور مواجه شدن با جامعه حس خاص بودنشون از دست میره و میشه عام!! یه حس نوجوان گونه ک در وجود خیلیا بوده و هست...یه حس فتح تک تک قله های ممکن روی زمین!

بعد یک مدت از قله به دشت تقلیل پیدا میکنه و کم کم میشه قدم زدن لب ساحل اونم با ویلچر!!!

از زنده نگه داشتن این حس احساس خوبی دارم! حداقل خودم حس میکنم یه چیزایی ارزش داره قسمتی از وجود آدم باشه...حرف مردم هم ک همیشه هست..مهم لذتیه ک از زندگی با این لذت ها به آدم دست میده!!!

بین این همه احساس های خاص! آدمای خاصی هستن ک انرژی های خاص دارن! کلا خاص بودنشون خاصه!

اینا همون آدمایی هستند ک تورو از روی ویلچر بلند میکنن..دستتو میگیرن...اول راه رفتن..بعد دویدن و بعدشم از کوه بالا رفتن رو باهات تمرین میکنن...

بعضی وقتا آدم ها دوباره باید از قله هایی ک یه روزی به زور جامعه پایین اومدن بالا برن و ببینن توی ابرا خیلی چیزا هست...ک زمینی ها ازش بی خبرن...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 11:5 توسط علی | |

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار
من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار
.
می توانستم فراموشت کنم اما نشد!
زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار
.
مثل تو آیینه ای "من" را نشان من نداد
بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار
.
خوب یا بد، با جنون آنی ام سر می کنم
لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار
.
من سر ناسازگاری دارم و چشمان تو
جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!
.
فرق دارد معنی تنهایی و تنها شدن
کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار
.
جای پایت را اگرچه برف ها پوشانده اند
جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار

 

پ.ن. کوه بی فاتح کجا و دشت های بی قرار...

پ.ن. صرفا به دلیل قشنگ بودن شعر گذاشتم! سوء برداشت نشه لطفا :)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 10:17 توسط علی | |

برای اولین بار از کنج انزوای خودت میای بیرون و میشی طنز پرداز!!

اول اروم اروم با خودت فکر میکنی و ایرج میرزای درونت زنده میشه و تیکه تیکه نفسای خنک تو گوشت زمزمه میکنه ک میشه شع مورد دار!! اجازه ی خوندن بهش نمیدن تا اینکه زور میزنی و شعر بدون مورد ایجاد میکنی!!

این وسط ها با جناب حافظ هم یه شوخی هایی میکنی!

اخه میدونی حافظ هم اهل دل بود..یاد بار اخری ک توی شیراز با حافظ دست تو دست قدم زدی میفتی و اون تیکه هایی ک با شعر بهت مینداخته! "لبش میبوسم و هی میزنم می..."

یه اس بهش میدی و میگی امروز شعرتو سوژه میکنم حافظ!

خلاصه یه شوخی هم با کل کلاس میکنم و اروم میرم بالای سن!

اولین بارم بود از این کارا میکردم! ولی خب خدا رو شکر خوب شد!

حداقل استقبال بچها خیلیی اعتماد ب نفسمو بالا برد!!

پیش به سوی شاعری!!

البته ب قول سعدی جونم

مرا معلم عشق تو شاعری آمورخت ;)

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 13:12 توسط علی | |

وقتی روز ها کابوس میبینی...هر روز با هزار تا غول توی رویاهای عاشقونه مشغول در اغوش کشیدن شاخ های بزرگشونی ...و پوست زیباشون ک توی بدنت تک تک سلول هات رو مثل اسید از هم میپاشونه..وقتی ارزو میکنی واقعیت خواب بود ک قدرت خارق العاده داشتی...نجات پیدا میکردی..و شب ها ب امید روز های روشن...سرتو میذاری روی بالش ک توی خواب دنیای بدون جنگتو بسازی..و توی خوابهات همون غول های هر روزه عاشقونه اسید به خورت میدن..نفس کشیدنت سخت میشه و با جادوگر شهر افسانه ها بلند بلند میخندی و معجون مرگش رو روی چوب جادوگری حین پرواز میخوری و مثل پرنده از اون بالا میفتی...شاید تنهای چیزی ک نجاتت بده پریدن از خوابه! پریدن از کابوس های رویایی...به واقعیت هایی از جنس کابوس...

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ساعت 2:14 توسط علی | |

داشتم امروز با خدا درد دل میکردم...

خدا جون چند وقته تو خونه ات قایم شدی؟ اونم خونه ات رو بردی وسط عربا ک هرکی میاد از اینور و اونور دارن سرویسمون میکنن...خدایی تو ک خدایی نباید میدیدی این روزا رو ؟؟ تو  ک میدونستی چرا؟

تازه وسطش هم اسم شهید گذاشتن رو کشته شده های ما تو منا..خدا جون این چ وضعه مهمونی خونه ته؟؟ میایم یا بهمون تجاوز میشه!! یا زیر دست و پا میمیریم!! یا از بالا بلا های آسمانی میاد با جرالثقیل!!

چجوری بود قبلا هرکی به حرمت میومد پناه میدادی؟ نمیذاشتی حمله بشه...زمان ابن زبیر حمله شد اتیش گرفت وسط عربستان بارون فرستادی!! به ما ک رسید نه معجزه ای نه رحمی نه چیزی!!

آدما ی ما آدم نبودن یا کعبه تغییر کاربری داده؟؟؟

خداجون کفر نیگم...ولی دلم پره..خیلی گرفته...هرچی منطق و استدلال و هرچی میگم...چهار نفر پیرمرد از اون ته دستشون بلنده ک خدا واجب کرده..خدا گفته...خونه ی خداست..د آخه حاج آقا فقط اط اسلام کعبه رفتن و صیغه کردنشو یاد میگیری؟

اونقدر دلم پره ب همه چی گیر میدم...خدا جان قبلا هر چد وقت پیامبر میفرستادی...معجزه میدادی...الن 1400 ساله معجزه هامونو تموم کردی...گفتی یکی میاد..گفتی ادم باشین خودم هدایت میکنیم...این مردم آدم نیستن؟ آدم رو بیخیال...بنده ات نبودن؟؟ مردن خدا جون...مردن.. بای ذنب قتلت؟!!! تو ک تو قران برای دختر بچه ای ک زنده ب گور شده آیه داری..برای آدم بزرگا..پدر مادرا...ک اومدن تورو ببینن و مردن ایه نداری؟؟؟

نشستم روبروش غر زدم و غر زدم...اونقدر ک از حال رفتم و روی دستش از حال رفتم..خودمو انداختم بغلش و چیزی یادم نمیاد..ب هوش ک اومدم دیدم داره نوازشم میکنه..گفت بنده جان...من نگفتم از رگ گردن نزدیک ترم؟

به خودم قسم ک اگه فکر میکردین...یچ وقت وضعتون این نمیشد...

نوشته شده در جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ساعت 13:31 توسط علی | |

بلند بلند میخندید و مثل پرنده ای که روی ابرا باشه بی هوا میچرخید...اصلا جلوشو نگا نمیکرد و موهاشو هی میریخت روی صورتش و من هی داد میزدم...مواظب باش...مواظب باش...

و اون برمیگشت و بلند بلند میخندید و میگفت نه بابایی...حواسم هست..شما نگران من نشو...

من میگفتم قربونت بشم..تا بابا نشی نمیفهمی...

برام دست تکون میداد و دوباره شرو میکرد به بالا و پایین پریدن..

لباس صورتی جدیدش کادوی روز دختر بود براش...مامانش برای دوسخته بود و من هی حواسم بود که گلی یا پاره نشه...یه حریر نازک صورتی با سفید ک با گل های کوچولو کوچولو روش کار شده و وقتی بالا پایین میپرید حس میکردم وسط گل ها داره بازی میکنه...

هی میرفتم از پشت بغلش میکردم و میذاشتمش روی شونه هام...با انگشتام شکمشو قلقلک میدادم و غش غش میخندید...میپرید بغلم و بوسم میکرد و شرو میکرد دویدن...

میگفت باید دوباره منو بگیری تا بوس بهت بدم...

منم توی پارک دنبالش میکردم و لابلای درختا هی قایم موشک بازی میکردیم تا خسته بشه...

وقتی پارک میرفتیم اونقدر ورجه وورجه میکرد که دیگه نایی نداشت برگرده...همیشه بغلش میکردم و توی بغلم میخوابید و میبردمش خونه...توی جاش میذاشتم و میگفتم بابای مواظب خودت باش...

ترسم از نبودنم بود ...از اینکه بدون اون منم دیگه قدرت زندگی نداشتم...

شاید بعد مادرش دومین زنی بود ک عاشقش شده بودم..بعد سی سال...

پک آخر سیگارمو محکم میزنم و میندازمش زیر پام و جوری با پا میخوام خفه کنمش..انگار مقصر اونه...

به ساعتم نگاه میکنم...یک ربع به شیشه..

باید برم خونه و منتظرش باشم...شاید اینبار اومد...

دوتا چای میریزم ک اگه خسته از پارک برگشت...بهش بدم سر حال بیاد...

من شک ندارم هنوزم هر روز میره پارک و خسته میاد خونه...

حتی بعد سی سال هم میره پارک...

هنوزم لای درختا میپره...

هنوزم لباس صورتی میپوشه..

پ.ن. هیچ دلیلی برا نوشته ندارم...فقط چیزی بود ک به ذهنم اومد...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:29 توسط علی | |

چند روز قبل داشتم بیماری های روان شناسی رو میخوندم...یک بیماری خاصی داریم ک فرد بعد از دست دادن یکی از عزیزانش..دیگه هیچی براش ارزش نداره...دنیا نابود میشه براش و بعد مدت طبیعی به حالت قبلی بر نمیگرده...منم داشتم فکر میکردم خوب ناراحت بودن و احساس افسردگی عادیه اما تا یک مدتی...بعد اون فرد باید به زندگی برگرده...اما برنمیگرده...راه کار هایی که برای درمان بود برام جالب بود و همین شد ک پست گذاشتم...یکی از اونا این بود ک جنازه ی مرده رو به فرد نزدیکش نشون بدن...ک مطمین بشه مرده...مطمین بشه همچین کسی توی دیار زندگان باهاش نیست...تموم شد...و حال ک توی دو تا دنیای جدا(در صورت اعتقاد داشتن) هستن...باید اون راه خودشو ادامه بده...و نکته ای ک برام جالب بود...مقایسه اش با پدیده ی دیر ظهور و همیشگی در سراسر تاریخ به نام عاشق شدن بود...آدمی که عاشق میشه همونطوری ک هزار بار دیدیم...بعد یک مدت یا به سر انجام میرسه..که حالا اسمش ازدواج یا وصال یا هرچی باشه...(که مشکلات زیادی هم از اونجا شروع میشه) و یا به سرانجام نمیرسه...و حسرت سیب چیده نشده در دل طرف میمونه ک سوز و گداز آتیشش رو زیاد تر میکنه و  هی بیشتر تلاش میکنه و نتیجه ی کمتری میگیره...از اون طرف هم یار جفاکار هم ک میبینه عاشق بدبخت هست...و مطمین میشه ک طرف نمیره..از اون طرف خطا و جور و جفا و خیانت کردنشو زیاد میکنه..و آخرش جایی میرسه که مثل صایب میشه ک میگه...تلاش بوسه نداريم چـون هـوس ناكان نگاه ما به نگاهی ز دور، خرسند است....ک بعد یک مدت طرف میشه مجنون داستان نظامی و مال و منال و شهرت رو ول میکنه...و میفته دنبال معشوق...و وقتی هیچی نداره شروع میکنه به دادن جونش...و معشوق گرامی هم ک حرفه ای هست...چون احتمال میده گاهی ک شاید طرف خیلیییی هم خر نمونه و عاقل بشه....طبق کاری ک توی روانشناسی بهش میگن frienf zone  هر چند وقت یک بار اشارات نظری بر عاشق بیچاره میکنه...و نیم نگاهی بر افتادگان کوی میکند ک پس از نگاهش دوباره همه چیز از نو...و آشفتگان عالم سر از پا نشناسند و در اشعارشان و در واقعیت از بخارا و سمرفند گرفته تا دست و پا و همه چیز را به معشوق میدهند .و اینجا می شود که رسم دلبری و دلنوازی که معمولا از طرف معشوق زن است شکل میگیرد...و نکته ای ک میخواستم بگم اینجا بود...ک زیاد به عاشق افسرده حال گفته میشه ک ول کن...برو...فک کن مرده!!! و جواب عاشقان دل سوخته چیزی نیست جز اینکه برو فکری به حال خود کن نصیحت گو...و یا شاعران زن ک   گفته اند ...این آتش که در دامن ما افتاده بود...گر در میان دامن شیخ افتاده بود...دیگر ب ما ک سوخته ایم از شرار عشق..نام گنهکار رسوا نداده بود...و مشکل اینجاست ک معشوق زنده است و تصور مرگش برای فرد امکان پذیر نیست...و تازه عاشق بیچاره با هزار جهد عشق خود را با کارهای روز مره و...اندکی تسکین می دهد و مانند مرده ای اورا فراموش میکند ...ک ناگهان معشوق دوباره گیسوی مشکینش را از زیر پرده برون می اندازد و با عرض اندامی و عشوه ای چند از مقابل دیدگان عاشق بیچاره گذر مکند و باز ...روز از نو و روزی از نو...و این راه و روش ها گاهی چنان حرفه ای پیش میرود که شاعر بیچاره بعد این همه جفا و فراموشی...مینویسد...گفتند دیوانه.. ندیدی؟ زن گرفته... دیوانه ام.. حتی زنت را دوست دارم!

و در کل قصدم از گفتن این نوشته این بود...ک چیزی به اسم عاشقی...مانند یک باگ رفتاری در مغز انسان طراحی شده و دو طرف و به ویژه جنس زن تکامل خارق العاده ای برای استفاده از این مسیر پیدا کرده و مردانی هم  ک این باگ را در سیستم ذهنی خود نداشتند...در روندی به نام فرگشت...به دلیل عدم توانایی در پیدا کردن و ازدواج با زن مناسب و قابل بقا..کم کم نسلشان منقرض گشته و از دایره ی بشریت محو شدند...و زنان با این روش به طوری کاملا ناخود آگاه در پی یافتن جفتی قوی تر و مقاوم تر بوده ک در نهایت توانایی نسلی محکم تر از نظر بقا را داشته باشند...و دلبری یا ناز ها و عشوه های معشوق...اورا زنی قوی و محکم میکند ک با استفاده از ذهن مردان و باگ های آن قصد در یافتن بهترین ها خواهد داشت...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:43 توسط علی | |

بلند بلند داشت داد میزد...

آروم رفت کنارش و دستشو گذاشت روی شونه اش...گفت چی شده رفیق؟ چرا عصبی شدی؟

برگشت با خشونت و عصبانیت نگاش کرد...روشو برگردوند و زیر لب گفت برو...حال هیچکیو ندارم حتی خودم...برو تا چیزی نگفتم...

یه نفس عمیق کشید و برگشت پشت سرشو نگاه کرد...منتظر بود رفته باشه...اما نه...رفتنی نبود...

تا بهش نگاه کرد و چشم تو چشم هم شدن محکم بغلش کرد...تمام وجودشو تو بغل گرفته بود...

طرف هنوز هم عصبانی بود..اما انگار بغل کار خودشو کرد....کم کم غصه هاش آروم آروم بارون شدن و از روی گونه هاش شرو به ریختن کرد...

داشت یاد چند سال قبلش میفتاد..و اینکه چند وقته از این بغل محروم بوده...از این همه عشق...این همه حس...این همه خوب بودن....

چشماشو بسته بود و فقط بلند بلند تو دلش زار میزد...و هی محکم و محکم تر بغل میکرد...

تازه فهمیده بود چیکار کرده با خودش...با رفیقش...

و خدا داشت تنهاییشو مرور میکرد...و اینکه میدونست....خوب ک بشه دوباره میره...اما بازم لبخند میزد و محکم تر بغلش میکرد....

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:12 توسط علی | |

3 سال قبل بود...همین وقتا بود نتایج کنکور اومد و من سرمست از نتیچه...از تلاشی که ثمر داد..از یک سال درس خوندن...تفریح کمتر...زندگی سخت تر...اون درس خوندن های وحشتناک ک نتیجه اش بشه منی ک بشم دندون پزشک! از سال سوم با هدف دندون پزشکی...پول...درامد خوب وز ندگی اینده ی روبراه شرو کردم...وقت انتخاب رشته بود...همه خوشحال بودن من به خواستم رسیدم..من دندون پزشک میشم اما رفتم تحقیق...رفتم دنبال حقیقت...با متخصص با دندون پزشک با...خیلی ها حرف زدم....

تصمیمم شد پزشکی...نه برای پول...نه در آمد..چون همه گفتن..ایران پر پزشک عمومیه...پول توی دندونه...عمرتو میخوای بذاری پای درسای سخت ک چی؟ بعد هفت سال عمومی؟ همین؟

ولی من خواست...من تمام سختی هاشو قبول کردم و اومدم توی راه...خیلی جاها بریدم...واقعا بریدم...اما حالا...چیزایی میشنوم..که منو مجبور به حرف زدن میکنه...مجبور به داد زدن حقیقتی ک خیلی وقته جا مونده...دکتر پیرزاده رو یک جوون 15 ساله میکشه...و هیچ جا حرفی زده نمیشه...تازه یه عده با بیان روشنفکرانه ک اره..حقش بود..اون همه پول گرفت..

مگه شما چی میفهمین؟ چی میفهید دادن جون برای مریض چیه؟ ابراز هم دردی با مریض چیه؟ تلاش برای سلامت مریض چیه؟ اگه میفهمیدید اینا رو نمیگفتین...

همونایی که میگین 7زشکا زیاد میگیرن...فک میکنین یه بازاری چند سال تو بازار کار میکنه؟ اگه 15 سال اونم بعد دیپلم فقط پزشکی بخونه...اگه به جای اون تو بازار یا هرجایی کار کنی در امدش از یک پزشک بیشتر میشه...ولی بحث اینه هیچ کس ارزش علم رو نمیگه...15 سال عمر رو گذاشتن برای علم زیاده..خیلی  زیاده...

و اینکه فقط ناعادلانه قضاوت نکنین...اون دنیا باید جواب بدین بخدا...

نوشته شده در جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:49 توسط علی | |

نفس نفس زنان در رو باز میکنم و میپرم تو اتاق...تو روی صندلی راحتیت نشستی و داری تب میخوری و پشتت به منه..

میگی تویی؟

میگم غیر من مگه کسی میاد اینجا؟

میگی اره...زیاد میان...تو اتاق میگردن و میرن...خیلی ها هم هستن همون دم ...جلوی حوض و اون فواره بزرگه محو میشن..همونجا میمونن و با ماهی های حوض بازی میکنن...تازه چند قطره آب هم بر میدارن رو صورت هم میریزن که از زندگی لذت ببرن..

به حرفاش گوش میدم و شرو میکنم تمیز کردن اتاقش..طفلک هیچ کاری نمیکنه...چند ساله نشسته اینجا منتظره...منتظر چیزی که خودش بهش میگه "ذات" داشت بهم میگفت یه روز یکی که ذاتش از منه میاد اینجا..

با تعجب نگاش کردم گفتم مگه ذاتت چیه؟ گفت عشق دیگه...

رویا های قشنگی داره اما خودشم نمیدونهه منتظر کیه...میگه مدت هاست از آخرین نفری که با "ذاتش" اومد پیشم میگذره...من فقط میرم و میشینم به حرفاش گوش میدم و از پنجره ی اتاقش خیابونو میبینم که ماشینای جور واجور رد میشن و بدون توجه به همسایه ها بوق میزنن...

بعدم میرم لب پنجره سیگارمو آتیش میزنم و میگم دیدی...امروزم گذشت و نیومد...میخنده و میگه بس کن بچه جون...تو میدونی یا من؟

وقتی گفتم میاد...یعنی میاد...از این طرز گفتنش خوشم میاد...اونقدر محکمه ک منم مطمین میشم ک میاد..

بعدش صدام میزنه و میرم براش پیپش رو روشن میکنم...لیوان قهوه شو پر میکنم و میشینم روی مبل بغلی و نگاش میکنم...

داشت بهم میخندید...چقدر خنده اش قشنگه..

بهم گفت نمیدونم چرا همه منو یه جور دیگه میبینن؟ گفتم یعنی چی؟

گفت منم مثل خودتون بدونین...بخدا جای دوری نیستم که از دور صدام میکنینا...کنارتونم...تو خیابون...توی خونه هاتون...حتی کنار لبتونم وقتی پیپ میکشین...

فقط نگاش کردم...خیلی سال بود منتظر بود...نمیدونم چند نفر شناخته بودنش...اما دلش خیلی تنگ بود...

رفتم بغلش کردم...موهاشو توی دستام نوازش میکردم...گفتم تو هم حق داری دلت بگیره...تو که دریایی..این شبا همه بهت توجه میکنن...

گفت به من نیست...به خودشونه...به خوئم قسم که به خودشون توجه میکنن...

بغلش کردم...گفتم اخه فرق داری..به خودت قسم فرق داری...چه صبری داری...خدا جونم...و اشکام همینجوری مثل بارون میریخت...و روی موها و شونه هاشو پر کرده بود...منو نگا کرد...گفت پیشم بمون...این شبا بهونس...همه شبا پیشم باش...بعد بلند شد و محکم بغلم کرد...گفت اگه بری تو خیابون..تو شهر...بدون همیشه یکی اینجا منتظرته و از پنجره برات دست تکون میده...بغل کردم و....اشک...اشک....اشک.....

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:38 توسط علی | |

گاهی وقتا فک میکنم کنارم نشستی و اندازه ی من کوچیک شئی...حتما هم نباید بزرگ باشی لزوما...چون بزرگی به خیلی چیزای دیگس و نه تصور من...داشتم باهات درد میکردم...

واقعا چرا؟ خدایی خدا جون بیکار بودی نشستی به ساختن زمین؟ اصن زمین هیچی...این همه کره ی دور و برمون..این همه کهکشان...این همه منظومه...این همه دنیای به این بزرگی بعد آدمای به این کوچیکی؟

تازه چی؟ بعد بیایم ادعا هم بکنیم که تمام کاینات و جهان رو خدا برای ما ساخته بوده و بقیه موجودات ..حتی موجودات روی کره ی زمین هم هیچی...

خدایی من واسم سواله که تو به شیطون گفتی سجده کنه؟ بابا ما اومدیم جای تورو بگیریم ها...ندیدی چقدر ادعای خدایی داشتیم؟ از یونان بگیر که ادعای فرزندی خدا بود و هرکی هر جا رو رسید صاحب شد...زیوس ک کلا گرفت...میترا از اون طرف...الهه ها هر کدوم از یه سمت...همینطور میایم جلو ...فرعون...پادشاها..و هزار نفر دیگه...تازه این اخری دیدن خدا بودن خیلی سنگینه ادعای پیغمبری کردن....همینطور هی پیغمبر اومد..خدایی اگه میخای هدایت کنی قایم موشک بازی چرا؟ چرا هی یکی بیاد ب بفهمیم الکیه و یکی بیاد اخرش بفهمیم واقعی بوده؟ بعد توقع ایمان هم داری؟

الانم مطمینم پشت میز مطلاعه من نشستی داری به چرت و پرت های نوشته شده ی دلم میخندی...میدونی آدما تا خودشونو نبینن بقیه رو نمیبینن...ولی تو اول بقیه رو میبینی و خودتو نمیبینی... شاید فرق تو با ماها همینه

آخه آدما دلشون ک میگیره با تو حرف میزنن اما تو ک دلت گرفت کسیو نداری باهاش حرف بزنی...

ما آدمام اونقدر پر توقع هستیم که حتی به حرفات گوش هم ندیم چون پری روز خودکارمون شکست...یا صفحه ی مانیتورمون خش افتاد و این یعنی خدا دوستمون نداره!

فقط خواستم بگم تو خدایی..منم بنده ات..."حق طبیعی" خودم میدونم باهات درد دل کنم و بشنوی و میدوم میشنوی...

جواب حرفامو هم توی دلم بهم میدی...

اولش قرار بود این پست یه پست عاشقانه بشه اما دیدم نوشتن از خود عشق...حتی واژه های بد مثل نوشته ی من رو هم عاشقونه میکنه

خلاصه سرتو درد نیارم...خود نامه ی نا نوشته خوانی...

همین ک هستی...همین ک میشنوی..خودش خیلیه..خیلی..

به حق این روزای عزیز مهمونیت دل هممونو خندون کن...دوستایی هم دارم از جنس خودتن...میسپارمشون به خودت اگه دلشون گرفت..

فقط یه چیزی...

خدایی خدا جون خودت یه بار ظهور کن...دوس دارم ببینم چند نفر از اینایی که خودشونو رفیقت میدونن حتی میفهمن تویی...شاید یکی از اونا خودمم باشم...کسی چه میدونه...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:2 توسط علی | |

در خلال آخرین لحظه نگاهم میکنی
با نگاه مست خود غرق گناهم میکنی
در رمضان زیر آتش وقت افطار و سحر
با دو چشم مست خود غرق خیالم میکنی
"دختر همسایه" ای و آش تو درمان من
پس چرا با هر نفس اهل شرابم میکنی؟
زیر باران دلم در سردی سرخ نگاه
در کویر زندگی مست سرابم میکنی
وقت مردن گشته و چشمان تو شد قاتلم
مرگ بر تو ک در این عالم عذابم میکنی
بازی بی خانگی در سرنوشت من چنین_
بوده ک روزی تو آیی و خرابم میکنی
در کویر عاشقی تقدیر ما جان دادن است
آخر این ماه رحمت تو هلاکم میکنی
عاقبت با یار خود در سفره ی افطار ما
وقت جان دادن نگاهت را حلالم میکنی؟
علی تیر 94

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:45 توسط علی | |

بعد مدت ها اومدم و میخام دوباره اینجا بنویسم...بغضای گره خوردمو وا کنم...نخ نخ کنم و باهاشون طناب بباشم یه طناب محکم که بشه محکم دستامو دورش حلقه کنم و بندازمش توی قله ی کوه و ازش بگیرم و قدم به قدم برم بالا...یه طناب که هیچ وقت پازه نشه...از اونایی که یاد آیه واعتصمو به حبل الله جمیعا میفتی

بعد محکم . با انرژی برم بالا...اخه آدما وقتی از یک چیزی محکم بگیرن راحت تر میرن بالا...حتی تصور خیلی چیزا هم قشنگه...ولی همیشه از تنهایی بالای قله ترس داشتم...ترجیح دادم پایین قله باشم با دوستام توی دشت بگم و بخندم تا اینکه برم بالا و تنها باشم...و بعد یه مدت ببینی تک و تنها توی دشتی و همه زدن به کوه...

خدا جون آدما دل دارن دیگه؟ اون دنیا باید جوابمو بدی...من دلمو گرون میفروشم...مال بد بیخ ریش صاحابش...

عتیقه هم هست...به قول قدیمیا سن و سن دله آدما مهمه که بعضی وقتا قیامت توی دلمون بر پا میشه...اونجاس که یک روزش مثل قیامت تو میشه...میشه پنجاه هزار سال...خداجون حالا خودت حساب کن یک سال قیامت باشه چقدر پیره...دو سال چی....بیشترش چی؟

اومدم بفروشمش...مشتری داشتی زنگ بزن!

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:44 توسط علی | |

سالی که گذشت...یک سال بود و عمری ک از من گذشت چند سال...مسخره ترین سال عمرم شاید باشه تا حدودی...طوری ک دیگه تحمل بودن توی اون سال رو نداشتم...بعد طی کردن مسیر خیلی زیاد توی سیاهی...چشم هام عادت میکنن ک کم کم نبینن..اخ نیازی نیست...و هیچ چیزی برای دیدن نیست..همه چیز سیاه...و شاید زشت و قشنگ...ولی معلوم نیست...فقط سیاهی معلومه...یا خوندن کویر دکتر شریعتی میفتم..هنذفری رو میذارم گوشم و توی خیابونای شهرک شروع به قدم زدن میکنم...شاید چشمام اونقدر توی تاریکی مونده ک وقتی بهش نور خورد..سوختن..عادت نداشتن...چشمام پر پر شدن و حالا...حالا دیگه هیچ وقت نمیبینن....اون سیاههی برای همیشه هست...و من هنوزم اهنگای شاد گوش میدم..میخندم...قدم میزنم..و میموننم...اما مرده ای ام..ک فقز وانمود میکنه...

- به معجزه اعتقاد داری؟

-آره ک دارم...اما معجزه رو باید ساخت..

این روز ها در حال ساخت معجزه ام...خنده دار ترین چیز همین! وسط دنیای سیاهی ک نمیدونم سیاهی اطرافم به خاطر کور شدن چشمامه و یا به خاطر سیاهی اطرافم...من باید روشنایی ببینم...و میبینم! شک ندارم ک میبینم!

از همه دوستای خوبم ک برام ارزش قایل شدن و یک سال بزرگ تر شدنم رو تبریک گفتم ممنونم...(دیدی آخرش جواب کامنتتو دارم ;)  )

 

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 9:7 توسط علی | |

اون دوست خوبی که نظر خصوصی دادی...اسمتم ننوشتی..ایمیلم ندادی...وبلاگم ندادی....هیچ راه ارتباطی هم ندادی..و خیلی خواهش کردی جواب بدم!

خدا خیرت بده..من چجوری باید جواب بدم؟!!!

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:39 توسط علی | |

گذشت بهاران و تابستان و پاییز...فصل سرد زمستان امسال چقدر طولانی شد...زمستانی ک ماه ها و شاید سال ها طول کشید...سالی ک چند سال گذشت و زمستان ک غیر از سرما برکتی نداشت...فقط سوز و سوز و سوز بود...تا کم کم دست هایم به نور آشنا شد...میتوان بدون لمس خورشید نیز گرم شد...چقدر سخت است عشق ب خورشید...به محض فرا رسیدن لحظه ی وصل از حرارتش میسوزی...و سوگی جدید را فرا روی خود میگذاری...من خسته ام...خسته از تمامی سکوت مبهم این سال...سالی ک سخت بود...خیلی سخت...

سال کنکورم زیبا ترین سال زندگیم بود...عشقم و تمام بود و نبودم کنارم بود...و من با تکیه به او...زیبا ترین لحظات را در قلبم داشتم...خدای من کنارم بود...و امسال...دور تر از دور...دور تر از پهنای ادامه ی این راه...ک دیگر امیدی به ادامه نیست...

کویر شریعتی را در دستم میگیرم...یاد داستان آن زن شنل پوشش میفتم در پاریس..وای ک آدم ها چقدر متفاوتند از ظاهرشان...چقدر دور...چقدر بعید...و اینجا دل من کویریست ک گرمای آن از سوزش سرمای دانه های برف شعله میکشد...من خسته ترین مرد پیاده پای در راه میگذارم و محکم...میروم...باید رفت...شاید پا هایم را در میانه ی راه بگذارم و بروم...شاید خورم را هم بگذارم و بروم...فقط بروم...حتی با افکارم...

شرو میکنم دوباره و به پهنای بغض هایم ک خفه شدند...اینبار من میمانم و خدایم و تو...هیچکس حق آمدن به اینجا را ندارد...

سال نود و چهار رو در حالی شرو میکنم ک امیدم رسیدن پایان نود و سه بود..

پ.ن. خدایا میدونم نزدیکی...و من همیشه داد میزنم...گاهی در گوشم نجوا کن

نوشته شده در شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:56 توسط علی | |

گاهی وقتا حس میکنم تفاوت برحه ی جدید زندگی خیلی زیاده..من دارم حس هایی رو تجربه میکنم ک شاید هیچ وقت فکر تجربه کردنشونم به ذهنم نرسه...داشتم ی مدت زیادی به همین موضوع فکر یکردم...

آدما گاهی احترام میذارن و حرمت هایرو حفظ میکنن...ولی وقتی حرمت ها شکسته بشن...امان از اون روزی حرمتا شکسته بشن...

هیچکی نمیتونه شرایط رو جمع کنه...حتی شکننده های حرمت..و قضیه نابود میشه...

آدما نابود میشن...ترس وجودشونو میگیره...و شاید حس انتقام سراغشون بیاد حتی...

و من همیشه ترس داشتم..و ترس من از چیزی نبوده...از نترسیدن بوده...نمیدونم چرا ولی عیچ حس ترسی رو حس نمیکنم توی وجودم...نه ک به کارم مطمین باشم...نه...حس عجیب بی تفاوتی این حالتو پیش اورده...ک حتی از مردن هم اگه الان باشه ترسی ندارم!...شاید هم یک جور اختلال سایکوپت شدید باشه...یا شاید عفونت توکسوپلاسموز! ک ذره ذره ی آمیگدال من رو خورده باشع و چیزی برای ترس نمونده باشه...من از چیزایی ک ازشون ترسی ندارم میترسم...چون عاقبت خوبی ندارن..و این روزا سرم پیش خدا پایینه...شرمندشم..ولی هنوزم حس میکنم راهی ک دارم میرم...شاید گاهی بیراهه بره..ولی باید ادامه پیدا کنه...باید درست بشه...باید درستش کنم خودم...

من گناه هامو گردن خدا نمیندازم...گردن هیچکی نمیندازم...

آدما باید پای اشتباهاتی ک میکنن وایستن..و تاوانشو هرچی ک هست بدن..حتی جونشون...و من میمونم..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 9:12 توسط علی | |

آدما اشتباه میکنن...

اشتباهایی بزرگ...و شاید خیلی بزرگ...اما بزرگترین اشتباه ممکن..ادامه دادن یک اشتباه یا تکرارشه...

من دارم بزرگ ترین اشتباه ممکن رو میکنم...

هیچ چیز در دنیا ارزش هزینه ای بیشتر از خودتو نداره...هزینه ی چیزی اگه از خود آدم بیشتر باشه ارزش نداره..چون تو وقتی یک چیز رو خواستی ..یعنی خودت بودی...و وقتی هزینش بیشتر از خودت باشه...بعد رسیدن بهش اون تو نیستی...و خب اون چیز هم بی ارزش میشه و تو فقط خودت رو از دست میدی..

من خودم رو از دست دادم...علی جدیدی شکل گرفت ک اصلا علی سابق نیست...و متاسفانه...علی قدیم ک قرار بود بمیره به طرز خنده داری نمرد و زنده موند...بین جدید و قدیم خودم موندم...حالتی بین دنیا و قیامت...توی برزخ سخت...مرگ رو ترجیح میدم..اما همیشه به گذشته ک نگاه میکنم یک علی پاک رو میبینم و افسوسی سوزنده ک چرا از دست رفت...برای بی ارزش ترین چیز ممکن....راه های برگشت دارن یکی یکی میریزن...و کسی نیست کاری کنه...خودم تنهایم..ولی اونقدر خسته ک توان راه رفتن نیست..یک گوشه ی این غار تاریک نشسته تا همه چیز روی سرش فرود بیاد و مرگ خودش رو تماشا کنه...مرگی ک شاید بعد از اون مثل ققنوس قصه ها...از زیر جنازه ی من صدای خنده های شیطان بیاد...و هیولایی جدید متولد شه...

نوشته شده در یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 11:23 توسط علی | |

بیخوابی های شبانه حس های خطرناک به همراه دارند...از زمان حضور بشر ترس از تاریکی بوده است و شب ها برای همین ارزوی رویای شیرین برای هم میکنیم...و وای به روزمان...روزی که شب خواب چراغ هایی تیره ببینیم...چراغ هایی که بجای نور ، سیاهی میپراکنند و سکوت را بیشتر میکنند....چراغ هایی که خسته از هجوم شب...انتظار حتی روشن شدن را هم ندارند...گاهی باید خودت را کنار بگذاری...بنشینی...چشم هایت را ببندی و تیره ترین تیره را تصور کنی...انجاست که خوشحال از زندگی که هنوز کور سوی امیدی هست...ولی من این بار ترجیح میدهم اخرین لامپ باقی مانده را خودم بشکنم...نمیخواهم زندگیم در ارزوی کورسویی از نور که امیدی باطل است هدر شود...خودم این چراغ ضعیف را میشکنم و بدون ترس...با قدم هایی محکم در ظلمت محض قدم میزنم...باشد که فریاد رسی صدای قدم هایم را بشنود...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 1:26 توسط علی | |

من از جهانی دگرم من از جهانی دگرم             ساقـی از ایـن عالـم واهی رهـایـم کـن

رهـــــایـــــــــم کـــــن

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

اگــــــــــر روح خـــــداونــــــدی               دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم خـدا اینجاست               خـدا در قـلب انسان هـاست

بـه خـود آی تــا کـه دریــابــی               خـدا در خـویشتـن پیـداسـت


همـای از دست ایــن عـالـم


پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم همایم کن

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن
جــــدایـــــــــم کـــــن

مـن از جهانی دگـرم

تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد             تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد

تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد              تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد

تـو جــــــان مـــــی بخشـــی و اینجـــــا             بـــه فتـــوای تــو می گیرنـد جــان از مــا

نمیدانم کی ام من نمیدانم کی ام من              آدمــم روحـم خـدایـم یــا کــه شیطانـم

تو با خود آشنایم کن

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 1:56 توسط علی | |

یشه پرنده باشی اما رها نباشی
میشه دلت بگیره اسیره غصه ها شی
حالا که آسمونم دنیای تازه ای نیست
اون وقت یه جا بشینی محو گذشته ها شی
ترسیده باشی از کوچ اوج و ندیده باشی
واسه یه مشتِ دونه اهلیه آدما شی
تو سایه ها بمونی درگیره سایه ها شی
مفهوم زندگی رو از یاد برده باشی
دلت بخواد دوباره از تهِ دل بخونی
از ترس ریزش اشک غمگین و بی صدا شی

 

روز جمعه...در حال گوش کردن به سیاوش..وقتی به این قسمتش میرسی"مفهوم زندگی رو از یاد برده باشی"

یاد زندگیی میفتی که داشتی..خیلی قبل...شاید ابتدایی..شاید قبل تر..اصلا بذار بریم عالم ذر..شاید اونجا قشنگ تر زندگی میکردم که " قالو بلی" رو گفتیم ...الان که فقط داریم مخالفت میکنیم و خودمون هم میدونیم کارمون غلطه...دلم برای علی تنگ شده...ولی خب انگار رفته..شایدم مرده...شاید هم ققنوس دیگه ای این بار توی آتیش زندگیم سوخته...و خب خاکستر هامم باد برده...فقط اندکی موند و توی این خاکستر بجای ققنوس جدید پرنده ی دیگه ای اومده/...پرنده ای اساطیری که شاید فردوسی هم از آوردنش توی کتابش ترسید...شاید اگه بود کل زندگی سیاوش و رستم و سهراب بود که زیر نفسای این پرنده میسوخت...

(خودمم چرت و پرتای خودمو میخونم نمیفهمم چی نوشتم گاهی خخخخ)

نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 12:55 توسط علی | |

این روز ها شاهنامه نویس داستان ما از می و شراب نظامی مست و لایعقل شده و دور همی با شاعران جدید و قدیم تصمیم به سرودن منظومه ای نوین کرده!

رودکی شاعر را از قرن چهار با پای پیاده و سعدی و حافظ را سوار بر غزل های ناب و مطربان باده به دست...و از سمت شرق عطار فراری از حمله ی مغولان..و از دیگر سوی مولوی را رقص کنان از صومعه بیرون کشانیده است...هاتف اصفهانی و محتسب کاشانی را از دیار خویش ویران کرده و درد های مسعود سعد زندان کشیده را...ایرج میرزا و شهریار هم عصر و سیاسی را...سهراب را و زیر باران رفتنش را..همراه یار مهربانش...صداهای باستانی و قران را...ربنای شجریان را و صدای تار ذوالفنون را که در شهناز شوری به پا کرده...و تک تک خاطرات کوچه باغ های نیشابورمان را...همه و همه را در کنار هم نشانده..نه که بنویسند..نه که بخوانند...نه که بگویند..تا بدانند...بخوانند و بفهمند...بنشینند و با هم غزلی نو بسرایند...با هم منظومه ای بنویسیم..که در آن لیلی داستان در بغل فرهاد همیشه شاد و خندان باشد...و گیله مرد..بر بلندای موفیت بایستد و کربلا از نو نوشته شود و زندگی رنگی تازه بگیرد...شاید بشود قشنگی را حتی..اندکی در خیالمان بسازیم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 0:1 توسط علی | |

گاهی کنار اینه تماشای خود ادم زیبا ترین چیزاست...شاید دیدن ظاهر خودت جالب باشه ولی خنده دار بودن از خود نبودن خودت.شروع میشه...روزی ک میفهمی حماسه ساز اصلی شاهنامه ی زندگیت...همونی ک هوای زندگی تورو برداشته و.بوی کارزار و جنگ تک تک لحظه هات رو برداشته...نظامی گنجویه...شاعر عشق و دوستی بوده...شیرین و خسرو بوده ک اینبار خسرو غزل هاشو زیر درخت سرسیز عاشقی گذاشته و.با گرز و کمندش دنبال جنگ افتاده...دنبال جنگی ک حریف و مبارز و دشمن و دوستش...همه افراد ارتش...همه خودشه...غزل های جنگش خشونتی شدید دارند...در حد جفای معشوقه به عاشق...و حمله های مرگ بار خود مون ب خودمون هست ک اخر این داستان سهراب در دستان پدرش جوونشو بده...

و میترسم...میترسم از روزی که سهراب پدر خودش را بکشد و آنجاست که ایران من...سرزمینی که با خون دل ساخته بودمش..عرضه گاه تورانیان میشه...و رنجی بیشتر از  مرگ....

 

نوشته شده در شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 16:51 توسط علی | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

الکترواسموک - گویا آی تی - تک تمپ - گرافیک - وبلاگ