درد دل با خدا

گذشت بهاران و تابستان و پاییز...فصل سرد زمستان امسال چقدر طولانی شد...زمستانی ک ماه ها و شاید سال ها طول کشید...سالی ک چند سال گذشت و زمستان ک غیر از سرما برکتی نداشت...فقط سوز و سوز و سوز بود...تا کم کم دست هایم به نور آشنا شد...میتوان بدون لمس خورشید نیز گرم شد...چقدر سخت است عشق ب خورشید...به محض فرا رسیدن لحظه ی وصل از حرارتش میسوزی...و سوگی جدید را فرا روی خود میگذاری...من خسته ام...خسته از تمامی سکوت مبهم این سال...سالی ک سخت بود...خیلی سخت...

سال کنکورم زیبا ترین سال زندگیم بود...عشقم و تمام بود و نبودم کنارم بود...و من با تکیه به او...زیبا ترین لحظات را در قلبم داشتم...خدای من کنارم بود...و امسال...دور تر از دور...دور تر از پهنای ادامه ی این راه...ک دیگر امیدی به ادامه نیست...

کویر شریعتی را در دستم میگیرم...یاد داستان آن زن شنل پوشش میفتم در پاریس..وای ک آدم ها چقدر متفاوتند از ظاهرشان...چقدر دور...چقدر بعید...و اینجا دل من کویریست ک گرمای آن از سوزش سرمای دانه های برف شعله میکشد...من خسته ترین مرد پیاده پای در راه میگذارم و محکم...میروم...باید رفت...شاید پا هایم را در میانه ی راه بگذارم و بروم...شاید خورم را هم بگذارم و بروم...فقط بروم...حتی با افکارم...

شرو میکنم دوباره و به پهنای بغض هایم ک خفه شدند...اینبار من میمانم و خدایم و تو...هیچکس حق آمدن به اینجا را ندارد...

سال نود و چهار رو در حالی شرو میکنم ک امیدم رسیدن پایان نود و سه بود..

پ.ن. خدایا میدونم نزدیکی...و من همیشه داد میزنم...گاهی در گوشم نجوا کن

نوشته شده در شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:56 توسط علی | |

گاهی وقتا حس میکنم تفاوت برحه ی جدید زندگی خیلی زیاده..من دارم حس هایی رو تجربه میکنم ک شاید هیچ وقت فکر تجربه کردنشونم به ذهنم نرسه...داشتم ی مدت زیادی به همین موضوع فکر یکردم...

آدما گاهی احترام میذارن و حرمت هایرو حفظ میکنن...ولی وقتی حرمت ها شکسته بشن...امان از اون روزی حرمتا شکسته بشن...

هیچکی نمیتونه شرایط رو جمع کنه...حتی شکننده های حرمت..و قضیه نابود میشه...

آدما نابود میشن...ترس وجودشونو میگیره...و شاید حس انتقام سراغشون بیاد حتی...

و من همیشه ترس داشتم..و ترس من از چیزی نبوده...از نترسیدن بوده...نمیدونم چرا ولی عیچ حس ترسی رو حس نمیکنم توی وجودم...نه ک به کارم مطمین باشم...نه...حس عجیب بی تفاوتی این حالتو پیش اورده...ک حتی از مردن هم اگه الان باشه ترسی ندارم!...شاید هم یک جور اختلال سایکوپت شدید باشه...یا شاید عفونت توکسوپلاسموز! ک ذره ذره ی آمیگدال من رو خورده باشع و چیزی برای ترس نمونده باشه...من از چیزایی ک ازشون ترسی ندارم میترسم...چون عاقبت خوبی ندارن..و این روزا سرم پیش خدا پایینه...شرمندشم..ولی هنوزم حس میکنم راهی ک دارم میرم...شاید گاهی بیراهه بره..ولی باید ادامه پیدا کنه...باید درست بشه...باید درستش کنم خودم...

من گناه هامو گردن خدا نمیندازم...گردن هیچکی نمیندازم...

آدما باید پای اشتباهاتی ک میکنن وایستن..و تاوانشو هرچی ک هست بدن..حتی جونشون...و من میمونم..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 9:12 توسط علی | |

آدما اشتباه میکنن...

اشتباهایی بزرگ...و شاید خیلی بزرگ...اما بزرگترین اشتباه ممکن..ادامه دادن یک اشتباه یا تکرارشه...

من دارم بزرگ ترین اشتباه ممکن رو میکنم...

هیچ چیز در دنیا ارزش هزینه ای بیشتر از خودتو نداره...هزینه ی چیزی اگه از خود آدم بیشتر باشه ارزش نداره..چون تو وقتی یک چیز رو خواستی ..یعنی خودت بودی...و وقتی هزینش بیشتر از خودت باشه...بعد رسیدن بهش اون تو نیستی...و خب اون چیز هم بی ارزش میشه و تو فقط خودت رو از دست میدی..

من خودم رو از دست دادم...علی جدیدی شکل گرفت ک اصلا علی سابق نیست...و متاسفانه...علی قدیم ک قرار بود بمیره به طرز خنده داری نمرد و زنده موند...بین جدید و قدیم خودم موندم...حالتی بین دنیا و قیامت...توی برزخ سخت...مرگ رو ترجیح میدم..اما همیشه به گذشته ک نگاه میکنم یک علی پاک رو میبینم و افسوسی سوزنده ک چرا از دست رفت...برای بی ارزش ترین چیز ممکن....راه های برگشت دارن یکی یکی میریزن...و کسی نیست کاری کنه...خودم تنهایم..ولی اونقدر خسته ک توان راه رفتن نیست..یک گوشه ی این غار تاریک نشسته تا همه چیز روی سرش فرود بیاد و مرگ خودش رو تماشا کنه...مرگی ک شاید بعد از اون مثل ققنوس قصه ها...از زیر جنازه ی من صدای خنده های شیطان بیاد...و هیولایی جدید متولد شه...

نوشته شده در یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 11:23 توسط علی | |

بیخوابی های شبانه حس های خطرناک به همراه دارند...از زمان حضور بشر ترس از تاریکی بوده است و شب ها برای همین ارزوی رویای شیرین برای هم میکنیم...و وای به روزمان...روزی که شب خواب چراغ هایی تیره ببینیم...چراغ هایی که بجای نور ، سیاهی میپراکنند و سکوت را بیشتر میکنند....چراغ هایی که خسته از هجوم شب...انتظار حتی روشن شدن را هم ندارند...گاهی باید خودت را کنار بگذاری...بنشینی...چشم هایت را ببندی و تیره ترین تیره را تصور کنی...انجاست که خوشحال از زندگی که هنوز کور سوی امیدی هست...ولی من این بار ترجیح میدهم اخرین لامپ باقی مانده را خودم بشکنم...نمیخواهم زندگیم در ارزوی کورسویی از نور که امیدی باطل است هدر شود...خودم این چراغ ضعیف را میشکنم و بدون ترس...با قدم هایی محکم در ظلمت محض قدم میزنم...باشد که فریاد رسی صدای قدم هایم را بشنود...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 1:26 توسط علی | |

من از جهانی دگرم من از جهانی دگرم             ساقـی از ایـن عالـم واهی رهـایـم کـن

رهـــــایـــــــــم کـــــن

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

اگــــــــــر روح خـــــداونــــــدی               دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم خـدا اینجاست               خـدا در قـلب انسان هـاست

بـه خـود آی تــا کـه دریــابــی               خـدا در خـویشتـن پیـداسـت


همـای از دست ایــن عـالـم


پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم همایم کن

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن
جــــدایـــــــــم کـــــن

مـن از جهانی دگـرم

تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد             تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد

تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد              تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد

تـو جــــــان مـــــی بخشـــی و اینجـــــا             بـــه فتـــوای تــو می گیرنـد جــان از مــا

نمیدانم کی ام من نمیدانم کی ام من              آدمــم روحـم خـدایـم یــا کــه شیطانـم

تو با خود آشنایم کن

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 1:56 توسط علی | |

یشه پرنده باشی اما رها نباشی
میشه دلت بگیره اسیره غصه ها شی
حالا که آسمونم دنیای تازه ای نیست
اون وقت یه جا بشینی محو گذشته ها شی
ترسیده باشی از کوچ اوج و ندیده باشی
واسه یه مشتِ دونه اهلیه آدما شی
تو سایه ها بمونی درگیره سایه ها شی
مفهوم زندگی رو از یاد برده باشی
دلت بخواد دوباره از تهِ دل بخونی
از ترس ریزش اشک غمگین و بی صدا شی

 

روز جمعه...در حال گوش کردن به سیاوش..وقتی به این قسمتش میرسی"مفهوم زندگی رو از یاد برده باشی"

یاد زندگیی میفتی که داشتی..خیلی قبل...شاید ابتدایی..شاید قبل تر..اصلا بذار بریم عالم ذر..شاید اونجا قشنگ تر زندگی میکردم که " قالو بلی" رو گفتیم ...الان که فقط داریم مخالفت میکنیم و خودمون هم میدونیم کارمون غلطه...دلم برای علی تنگ شده...ولی خب انگار رفته..شایدم مرده...شاید هم ققنوس دیگه ای این بار توی آتیش زندگیم سوخته...و خب خاکستر هامم باد برده...فقط اندکی موند و توی این خاکستر بجای ققنوس جدید پرنده ی دیگه ای اومده/...پرنده ای اساطیری که شاید فردوسی هم از آوردنش توی کتابش ترسید...شاید اگه بود کل زندگی سیاوش و رستم و سهراب بود که زیر نفسای این پرنده میسوخت...

(خودمم چرت و پرتای خودمو میخونم نمیفهمم چی نوشتم گاهی خخخخ)

نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 12:55 توسط علی | |

این روز ها شاهنامه نویس داستان ما از می و شراب نظامی مست و لایعقل شده و دور همی با شاعران جدید و قدیم تصمیم به سرودن منظومه ای نوین کرده!

رودکی شاعر را از قرن چهار با پای پیاده و سعدی و حافظ را سوار بر غزل های ناب و مطربان باده به دست...و از سمت شرق عطار فراری از حمله ی مغولان..و از دیگر سوی مولوی را رقص کنان از صومعه بیرون کشانیده است...هاتف اصفهانی و محتسب کاشانی را از دیار خویش ویران کرده و درد های مسعود سعد زندان کشیده را...ایرج میرزا و شهریار هم عصر و سیاسی را...سهراب را و زیر باران رفتنش را..همراه یار مهربانش...صداهای باستانی و قران را...ربنای شجریان را و صدای تار ذوالفنون را که در شهناز شوری به پا کرده...و تک تک خاطرات کوچه باغ های نیشابورمان را...همه و همه را در کنار هم نشانده..نه که بنویسند..نه که بخوانند...نه که بگویند..تا بدانند...بخوانند و بفهمند...بنشینند و با هم غزلی نو بسرایند...با هم منظومه ای بنویسیم..که در آن لیلی داستان در بغل فرهاد همیشه شاد و خندان باشد...و گیله مرد..بر بلندای موفیت بایستد و کربلا از نو نوشته شود و زندگی رنگی تازه بگیرد...شاید بشود قشنگی را حتی..اندکی در خیالمان بسازیم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 0:1 توسط علی | |

گاهی کنار اینه تماشای خود ادم زیبا ترین چیزاست...شاید دیدن ظاهر خودت جالب باشه ولی خنده دار بودن از خود نبودن خودت.شروع میشه...روزی ک میفهمی حماسه ساز اصلی شاهنامه ی زندگیت...همونی ک هوای زندگی تورو برداشته و.بوی کارزار و جنگ تک تک لحظه هات رو برداشته...نظامی گنجویه...شاعر عشق و دوستی بوده...شیرین و خسرو بوده ک اینبار خسرو غزل هاشو زیر درخت سرسیز عاشقی گذاشته و.با گرز و کمندش دنبال جنگ افتاده...دنبال جنگی ک حریف و مبارز و دشمن و دوستش...همه افراد ارتش...همه خودشه...غزل های جنگش خشونتی شدید دارند...در حد جفای معشوقه به عاشق...و حمله های مرگ بار خود مون ب خودمون هست ک اخر این داستان سهراب در دستان پدرش جوونشو بده...

و میترسم...میترسم از روزی که سهراب پدر خودش را بکشد و آنجاست که ایران من...سرزمینی که با خون دل ساخته بودمش..عرضه گاه تورانیان میشه...و رنجی بیشتر از  مرگ....

 

نوشته شده در شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 16:51 توسط علی | |

در زندگی روزایی هست که آدم میتونه بهش بگه error های زندگی...بعضیاش حل میشه...بعضیاش رو باید ی نرم افزار جدید ریخت تا مشکل رو حل کنه...بعضیا رو باید بست و بیخیال برنامه شد...گاهیم باید restart کرد کامپیوترو...

حالا اینکه اصلا اون error ها گاهی لازمه تا بعضی کار ها رو نکنیم...

شاید گاهی وظیفه ی ما نشدن اون چیزیه که میخوایم!

شاید سهراب بودن به قربانی شدن بعدش نیرزه...

شایدم تا قربانی نشیم نتونیم سهراب بمونیم...

مهم باز کردن در حکمت شاهنامس...شاهنامه ای که آخرش خوشه...

خدا جون دمت گرم...

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 14:30 توسط علی | |

برای خودم عجیب بود که اون همه تنهایی توی تهران و بی حوصلگی و خستگی اونجا رو برای ی مدت دوباره بخوام...البته میدونم به اون حالت برسم باز شاکیم و غر میزنم ولی...

این روز ها که خودم نمیدونم واقعا چیکار میکنم...

فقط میدونم دل بعضیا رو شکستم...

شاید با این حالت خودم خیلی ها رو دارم بیشتر از خودم آزار میدم....

برای ساختن از هرجا شروع کنی خوبه و من میخوام الان شروع کنم...برای ساختن یک علی جدید...

چند وقت پیش توی حرفام به یکی از دوستام گفته بودم از علی جدید میترسم...

الان میخوام تلاشمو بکنم اونی من میخوام بشه نه اونی که داره میشه!

و در آخر...میگن هرچیزی که آدم رو نکشه قوی ترش میکنه...

-------

(7353022648 )....

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 20:24 توسط علی | |

خیلی دوس دارم وبلاگو پشت سر هم آپ کنم یا هی حرفای جدید بذارم ولی خب...

ی شعر باحال از علی شریعتی خوندم فکر کنم قشنگ باشه بذارم...

تا سحر اي شمع بر بالین من

امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه  غم ناگهان بر دل نشست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

 

آه ای یاران بفریادم رسید

ورنه مرگ امشب بفریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه

چون به دام مرگ افتادم رسد

 

گریه و فریاد بس کن شمع من!

بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه بیتابی دل پیش من

بیش از این دیگر مگو خاموش باش

 

همدم من مونس من شمع من

جز توام در این جهان غمخوار کو

ون دراین صحرای وحشتزای مرگ

وای بر من وای برمن یار کو؟

 

وندرین زندان امشب شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

ملتم زنجیرهای بندگی...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 8:46 توسط علی | |

بعد از یک ماه تنهایی توی خوابگاهی که هیچکی نداشتم بجز خدا...

تموم شد و حالا باز خونه ام...

خونه ای که گرماش از محبته و دل هممون به همدیگه خوشه..

دلی که البته...

خدا جون ممنونم این ی ماه فرصت فکر کردن به زندگی و مرتب کردن این همه فایلای به هم ریخته ی مغزمو بهم دادی...

کنارم بمون فقط و قول بده این قدرتو بهم بدی که همیشه حست کنم خدا...

حسی که مثل چند وقت پیش بعد 2 سال خنده رو روی دلم نشوند...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 0:21 توسط علی | |

سبحانک یا لا اله الا انت...الغوث...الغوث...خلصنا من النار یا رب...

خدا جون توی این شبا چقدر بهت نزدیک میشیم و توی روز هاش چقدر دور...

چقدر دلم تنگ شده بود برای ی حرف زدن خودمونی...2 تایی..واسه علی دلم تنگ شده بود...

خداجون این شبا نمیدونم چی داره میشه و به کجا میره ولی ازت میخوام مثل همیشه خودت بهترینو بهم بدی

جای بعضیا خیلی خالیه این شبا...توی ذهنم مرورشون میکنم...خدا یا تو خیلی مهربونی...خوب میبخشی این شبا...

خودت برای چیزایی که این مدت انجام دادم منو ببخش...خدایا کمک کن دل اونایی شکستم به رحم بیاد و حلالم کنن...

خدایا خیلی بد بودم این مدت...صدای شکستن ایمانمو نشنیدم..اونقدر گوشام پر حرفای به ظاهر قشنگ شد نشنیدمت...دلم بجای مهر تو خدایا ، خیلی چیزا پرش کرد...بعضیاش از جنس خودت بود ولی بعضیاش...

خداجون میخام بسوزونیم این شبا....خدایا این درد سوختنی الان دارم درد نیست...خیلی ازش مینالم ولی خدایا درد تو رو میخام...دردی که قرار بر اساسش تراژدی مبهم عالم رو بهم بریزم...دست تو دست تو برای هدفم باشم...خدایا میگن نا نوشته هامو نو میخونی...دل نوشته ها چی؟ چیزایی که اسمشون روی دلم نوشته شده...اونا رو هم ببین خدا

خدایا علیت میخواد فقط مال تو باشه...علی تو باشه نه کس دیگه خدا...

خدایا ...از خدا جز خدا خواستن کم خواستنه...

خودتو میخام!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۳ساعت 4:52 توسط علی | |


دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماه رویان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
 

نوشته شده در دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:7 توسط علی | |

اتیش نگاهی به دریاچه انداخت و گفت:تو کی هستی؟                                                                دریاچه:من ابم                                                 اتیش:تو خیلی خوشگلی!                                       اینجوری شد که اب و اتیش با هم دوست شدن و عاشقه هم شدن اون دو انقدر شیفته ی هم بودن که نسبت به اطرافشون بی توجه بودن.فردایه اون روز اتیش که تازه متوجه بخار شدنه دریاچه شده بود گفت:تو چرا انقدر لاغر و نحیف شدی؟درخت که از وجوده اتیش کلافه شده بود سریع جوابه اتیشو داد و گفت:به خواطره وجود توئه اگه خاموش نشی اب بخار میشه و دیگه از هیچ  دریاچه ای  خبری نیست... .     با شنیدنه حرفه درخت اتیش برایه چند لحظه توفکر فرو رفت و رو به اب کرد و گفت:هیچ وقت منو فرا فراموش نکن خداحافظ                            وبعد خودش را در دله اب پرت کرد و به زندگی بدرود گفت

نوشته شده در دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۳ساعت 16:37 توسط علی | |

گاهی وقتا واقعا به معنای واقعی کلمه خسته ام...

دارم دچار یاس های فلسفی میشم!

خستگی 2 سال که روی دوشم مونده بود و آرزو ی 1 هفته آرامشی که تحقق نیافت...

داشتم امروز فک میکردم که چند سالمه و کجام؟

ی علی 20 ساله که ذهنش 40 سال پیرتر از خودش شده و خستس...

از روابط انسانی خیلی خسته ام

قابلیت درک کردنشونو از دست دادم...

ما در نهایت محبت به یک فرد با یک رفتار ازش زده میشیم و دل سرد.. بعضی وقتا حتی یک حرف

دنیایی ساختیم که خودمون فقط میفهمیمش و اینقدر غرق این دنیامون شدیم که هیچ وقت فکر نکردیم بیرون این تنگ ی دنیای دیگش...

دلم حس ماهی بودنی رو داره که میخاد پر بزنه...

ماهی ها بی آب میمیرن...ولی بدون پر زدن هم میمیرن... ی حتی توی آرزوش هم جونشونو میدن...

خدایا کمکم کن

شاید پریدم .... حداقل به تجربش می ارزه...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 0:55 توسط علی | |

اونروز برای درس تماس با جامعه رفتم سرای احسان

مرکز نگهداری بیماران روانی مزمن!

به قول خیلی ها کلمه ی خیلی زشت دیوونه

واقعا خیلی آدمای جالبی بودن...شاید جامعه هر چیزی بهشون بگه ولی خیلی قشنگن

هرچی فکر میکنم وقتی ما برای شنیدن بعضی صدا ها ، بعضی رفتارا ، بعضی حرف زدنای نا مفهوم یکی رو میگیم دیوونه و هرچی که بگه نه میاریمش توی یک زندان ! ولی یک کم خوش آب و هوا تر

این همه آدم دیوونه ی شهر رو بیخیال شدن و چسبیدن به اینا

جالبه که توی این مرکز هم دانشجوی پزشکی بود که اینجوری شده بود.. دانشجوی مکانیک... دانشجوی ارشد اقتصاد دانشگاه آمریکا و ...جالب بود

این همه آدم درگیر شهر که همه افسردگی مزمن دارن و دارن فقط مثل مرده ها راه میرن و خوشحالن که زنده ان و معنی زنده بودن رو نمیفهمن . همشون دارن ذره ذره آبم میکنن.. و بدتر از همه این که شدم یک دیوونه که میدونم دیوونه هست و اونقدر دیوونه بازیش زیاده که داره نقش عاقلا رو انجام میده و هی...

خدا جون ی نگا به این پایین بنداز...

خیلی میومت خیلی...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 19:49 توسط علی | |

خواب دیدن و خواب دیدن و خوای دیدن..

گاهی شیرین... گاهی کابوس.. گاهی حتی یادت نمیاد

گتهی حتی تو بیداری خواب دیدن

همه چی بشه مثل یه خواب..یه خواب که نمی خوای ازش بیدار شی و حالا هرکار کنی بیدار نمشی..اصن این زندگی جدیدته  ی خوابه که داری خودت میسازی..اصن زندگی قبلیت میشه یه خواب..قضیه ی جهان های موازی فیزیک میاد توی ذهنت و فقط نیاز به یه جای گرم چند وجبه برای آروم کردن خواب های بیداریت داری..

ولی خدا رو شکر میکنی که حداقل اونقدر انرژی داری که چند سال دیگه هم خواب ببینی و رویا سازی کنی و از روز مرگی در بیای.. از مردن

خداجون مرسی برای همه چی

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 3:22 توسط علی | |

بعضی وقتا اینقدر هه چی خوبه و آدم احساس آرامش میکنه..

یاد احسان خواجه امیری میفتم اینجور وقتا

پی احساس آرامش... همون حسی که این روزا به قدر مرگ می خامش...

نمدونم دلیلش چیه؟

حتی وسط دعواهام هم ی حس عجیب آرامش هست!

به قول بعضی دوستان شاید از اوج درد به بی حسی رسیدی...!!

ولی خیلی حس ها هست توی دنیا که هیچ وقت تکرار نمیشن

اینو فهمیدم که فقظ ی بار زندگی میکنیم... راهی هم غیر زندگی کردن نداریم.. پس واقعا زندگی کنیم نه این که فقط بگذرونیم این عمر مسخره رو

خدایا مرسییییی

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 12:20 توسط علی | |

از گذاشتن پست برای آدم های خاص خوشم نمیاد

دوست دارم برای یه عالمه آدم پست باشه

این که بعضی دردا اینقدر بزرگه که همه حسش میکنن... یا بعضی مشکلات اونقدر عادی شده که ههمون میفهمیم...ولی بعضی وقتا یه حرفایی هست که هرکی یجور میشنوه! 

یجور به خودش میگیره... و ی جور رفتار میکنه...

هرکسی از ظن خود شد یار من...

ولی توی این دنیای بزرگ بعضی وقتا بعضی چیزا اینقدر حالتو خوب میکنه.. پر در میاری.. میپری اون بالا بالا ها...

حتی شاید فقط یه روز باشه...ولی خستگی یک هفتگی چند ساله رو از تنت در میاره!

خدایا ممنون که تو این دنیای بزرگت به آدما ی کوچیکت اینقدر نزدیکی...

نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 11:32 توسط علی | |

زندگی ما همیشه یه عالمه مجهولات داشت و از بچگی بهمون یاد دادن که باید مجهلولو کشف کرد..

باید معلومش کرد

باید...

اما کسی بهمون نفهموند که مجهول زندگی چیه واقعا؟!

x همون مجهوله زندگیه که توی کتاب ریاضی بود؟ یا ثابت سرعتمونه تو فیزیک...؟ یا شتاب..؟ یا....

همیشه دنبال x زندگیمون گشتیم و میگردیم تا حلش کنیم ولی اصلن دقت نکردیم یه y هم داریم...

یه z m l ...یا هرچیه دیگه

تازه حل کردنشم یاد نگرفتیم...

چیزی رو که یه عالمه براش زور میزنیم و باید بزنیم.. چیزی که تهش هدفمونه و اون هدف با ی عالمه زحمت بهش میرسیم.. مث راه حل های تشریحی..

یهو میبینیم یکی هست که میتونه حلش کنه بای راه حل تستی.. خیلی آسون

نه نیاز به این همه سختی هست نه مشکلات...

مهم نیست که تو بفهمی سوال چی شد... هدف سوال مهمه که خیلی راحت میشه بهش رسید... خیلی راحت

و تو این روش هیچکی ناراحت نیست.. رسیدن به همه چیه...


نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۳ساعت 20:48 توسط علی | |

اعتقاد به حکمتی که حرفش را همه جا شنیدیم و خواندیم ... دیدنش زیبا ترین چیز است

به end الیقیق رسیدن میشه دیگه

این که اگر هر چیز.. کوچیکترین چیز.. اندکی .. جابجا میشد این و اینجا نبودیم

این که شوخی های خدا را پاس بداریم که اینقدر زیباست

اینقدر حساب شده و است وسپردن خودمون بهش...

اینقدر احساس آرامش داره که گاهی هیچی ... هیچیه هیچی کمی متلاطم هم نمیکنش

بجای این که از خودمون بترسیم... با گفتن ی "علی آقا" از ترس بپریم بغل خودمون ...

همه چی رو بهت میسپریم که تو بهترینی .... بهترین

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 11:30 توسط علی | |

برای هر عیدی باحاله خودمونو آماده میکنیم و یه عالمه به خودمون میرسیم...

خونه هامونو مرتب میکنیم...

میریم استقبال بهار...

چقد همه چی قشنگ میشه

عیدی هم که میگیریم دیگه

ولی این وقتایی که قبل عید عیدی رو یواشکی میگیری اینقد حال میده!!!

مخصوصا که یه شخص خوب و خاص بهت بده که خیلی مهمه

تازه اگه 6 ماه پیشم داده باشه بازم به عنوان عیدی ازش قبول میکنی

روحت میره پیشش و آرومت میکنه

خیلی آروم...

حتی وسط این همه چیز که آروم بودن رو یه جرم میدونن...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۲ساعت 20:18 توسط علی | |

یکی از بهترین آیینای ما ایرانیاس اما نمدونم چرا این شد؟!

از اون احساس پاکی که ایرانیا داشتن که قراره فروهر ها بیان و بهشون سر بزنن... اما حالا؟

اصن میگن کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!!

دیروز خودمم رفتم بیرون ترقه گرفتم!!1

البته بی خطر!

ولی یه بهونه ی خوب بود

بعضی وقتا آدم میره برای یه چیز ... ترقه... بعد هی جرقه های کوچیک فندک هی میزنه... هی میزنه... مثل یه برق کوچولو که حس کنی.. یهو میترکی! یه شوک برقی میگیرتت! اصن نمیتونی ازش جدا شی! محکم میگیرتت ولتم نمیکنه! انگار رفتی رو هوا یهو یادت میاد ترقه هم داشتی! اینقد سخت و پر استرس میشه! تازه یهو منفجرم بشی! چقدر باحال میشه! ولی بالاخره از برق گرفتگی سالم بیرون بیای نمیدونم چرا ولی بازم آدما دوس دارن برگردن عقب و هی برق بگیرشون! خیلی باحاله بعضی چیزا...

دوستانی که میخونن ببخشید من دم عیدی میخواستم یه چیز درست بنویسم نمدونم این چیه ولی به دلیل تنبلی حال ندارم پاکش کنم و میذارم!

:D


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 11:9 توسط علی | |


زیر یکی از پستای فیسبوک بچه ها ی بحثی شد یاد این شعر افتادم گذاشتم براتون از فاضل نظریه


پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۲ساعت 1:25 توسط علی | |

آدمست دیگر...

مرد است ولی بغض میکند گاهی...

با جمله هایی از جنس حقیقت و بلور... میشکند... باز می ایستد و با خنده ای نگران میگوید خوبم!

و این بازی سرنوشت بوده است...

چقدر سخت است باشی و نباشی.. و چقدر سخت تر است نباشد و باشد...

آدمست دیگر...

گاهی دلش میخواهد تنها باشد.. خودش با خودش... اسمش تنها یی نیست... ولی با خود بودن جز تنهایی نیست و چه شیرین است خلوت با خود...

خودی که از خودت بیشتر دوستت دارد و این جاست که بار دیگر میشکنی...

سخت است درکش... یا شاید نشود در کلمه گفت....

حسی غریب که از میان کلمات برون نمی آید و در تک تک ذرات روحت تبلور میکند...

آدم است دیگر...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:0 توسط علی | |

امروز داشتم پولامو واسه ولنتاین میشمردم

جمعا شد بیست و سه هزار و چهارصد و پنجاه تومن
.
.
.
.
..
.
.
.

.
.
.
.
..
.

خوب که دارم فکر میکنم میبینم چقد از این دختره بدم میاد.
اصن معلومه داره بهم خیانت میکنه



صب کن صب کن .........................

آقـــــا دقیقا 9 ماه بعد ولـــنـتـــاین روز کــــودکــــه....!

قضیه خـــــــــعیلــــــــــی مشـــکوکه!!!!


یه بار یه چینی میره کوه داد میزنه : کویو سینگ شانگ مین چن سو
یه دفعه از کوه صدا میاد : عوضی ! خیلی سخت بود ، یه بار دیگه بگو


ﯼ ﭘﺴﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﻭﺑﻞ ﺧﺎﻧﻮﻣﻬﺎ ﻣﯽخندید

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻧﺸﻮﻧﻮ ﺩﯾﺪﯾﺪ ..

ﺍﻭﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺧﺮ

ﺧﻨﺪﺳﺖ

خیلی وخ بود ب دخترا گیر نداده بودم وجدانم ناراحت بود :))



:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:55 توسط علی | |

چقدر خوبه آدم خودشو پیدا کنه!

بعد باز با خودش بگه نه نیستم من...

ولی بعد یهو ببنه نه خودشه! یهو یه ترس آدمو میگیره! یه ترس عجیب

نمیتونی وصفش کنی

نمیدونی چی باید بگی؟! چند لحظه به خودت نگاه میکنی و ساکت میشی بعد به ابر و باز با یه خنده به خودت برمیگردی و به خودت میخندی! از ته دل !

باید بری و بری و بری...

خیلی خوبه آدم زیر برف خودشو پیدا کنه

و این خود یافتنو فقط یکی بفهمه یعنی چی!!

خیلی خوبه خیلی...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 10:56 توسط علی | |

وسط امتحانا زده به سرم و دارم چرت پست میذارم!!

یادش بخیر چند روز پیش رفتیم با دوستان تجریش...

وسط اون همه سروصدا این همه آدم های جور واجور...

یکی داد میزد بدو بدو مشین رفت!

یکی کاکتوس میفروخت!

یکی کنار خیابون واستاده بود معلوم نبود چی رو دید میزنه..

یهو یه صدای قرآن اومد!

عادی شده بود برام یه جوری دیگه مثل همیشه بشنوم از این صداها!

یه روش خوب برای درآمد درآوردن شده گدایی! حالا قرآن خوندن برای پول گرفتن از مذهبیا

ولی یهو یه کم گوش دادم..

اهدنا الصراط المستقیم....

گفتم خدایا سر صبح شوخی میکنی ها! ولی دمت گرم راست میگی

یهو خشک شدم به طرف نگا کردم... یه روشن دل .. یه نابینا

اصن یه لحظه موندم!

گفتم خدایا این که چشم نداره چقدر از ما که  چشمم داریم تو راه تره... چشم دلش 100 برابر چشم ما میبینه

حرفی نداشتم برا گفتن

برای تشکر از خدایی که توی هرچیزی که میده بهم یه حکمت است! یه نکته

دیگه با سختی از همون حال در اومدم و با یه لبخند رضایت شاید به قول بعضیا الکی رفتیم ..

انشاا... که به صراط رفتیم....


نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 19:27 توسط علی | |

سال هاست برایم نوشتن بهانه شده

بهانه ی بودن، این که یک نفر ببیند و شاد باشم که هستم!

که کسی هست هنوز و هنوز در یاد کسی هستم...

گاهی فراموش میکنم که باید رفت... شاید هم رفته ام... خود بی خبرم

اعتراض به خودم را باید فریاد بزنم! خدااااایا اعتراض دارم!

به خودم! نمیشود بیایم پیشت؟!

اینجا کنارم هستی ولی من نمیفهمم!

کمک کن بیایم پیشت شاید فهمیدم... اعتراضم را بشنو خدا

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:55 توسط علی | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

الکترواسموک - گویا آی تی - تک تمپ - گرافیک - وبلاگ